مدتی نخواهم بود، اما باز میگردم. همين دور و برم، جای دوری نمیروم. كمی با خودم كار دارم. مدتهاست با هم حرف نزدهايم و پای درد و دلش ننشستهام. فرصت مناسبیست روزهای مانده به پايان سال خورشيدی. اميدوارم به نتايج خوبی برسيم. حداقل تا پايان سال در اين وبلاگ نمینويسم. شايد چند روزی از سال جديد هم بگذرد. به كمی زمان نياز دارم برای فكر كردن، مرور كردن، برنامه ريزی كردن. برای زندگی شخصی و فعاليتهای اجتماعی. لزومش كاملاً احساس میشود. بايد از اين مرحله گذشت...
اين روزها به كرات اين آهنگ از گروه کامکارها را گوش میدهم + و در كنارش هر از گاهی اين ديگری را نيز از سعاد ماسی + سبك خواندن و حزن صدایش را بسيار دوست میدارم.
گورين ئهرا يهكسانی: نامهای ديگر از فرزاد كمانگر میرسد.1 گويی هر از گاهی با نگاشتن اين نامهها از كنج زندان میخواهد به يادمان بياورد اسارت خويش و مسئوليت ما را. كه او در بند است و چنان خروشان و ما آزاديم و چنين خموش.
نامه اينبار روايتگر عشقیست كهنه اما زنده كه يادش طی تمامی اين سی ماه که از زندانی شدنش میگذرد التيام بخش روزها و شبهای غمناك از تنهايی و دردناك از شكنجهی فرزاد بوده در بندی خانههای گوهردشت و اوين و سنندج و كرمانشاه.
فرزاد نامهاش را با ياد همبازی دوران كودكیاش كه بعدها در قامت معشوق رخ مینمايد آغاز میكند. شب هنگام در گرمای تابستان همراه با او در كوچه پس كوچههای شهر پرسه میزند و به اميد اولين سپيده مشترك با هم بودنشان روزی هزار بار با خود تكرار میكند "دوشيزه دوشين، بانو شدنت مبارك"2
و در پايان به پاس تحمل هزاران سال رنج و نابرابریهای زن بودن. به پاس هزاران خاطره و رویای ناتمام. با یک امضاء به کمپین برابری خواهی زنان میپيوندد. یک امضاء به پاس زن بودن و زن ماندن او و ديگر زنان سرزمينش.
ديوارهای بلند و قطور زندان نيز نتوانست مانع از گسترش گفتمان برابری خواهی زنان شود. آوازهی كارزار تغییر برای برابری از بند زنان اوين گذشت و به بند مردان گوهردشت هم رسيد. تا آنجا كه در دل فرزاد محكوم به اعدام نيز اميد آفريد و دلش را هوايی كرد.
آری "نازنين؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". اينجا كه میرسم گير میكنم. میخواهم رد شوم اما نمیتوانم. چند بار تكرارش میكنم. "نازنين؛ همبازی تو این روزها، دلش بدجوری هوایی شده". با بغض میگذرم تا با خواندن ادامهی متن در كوچههای خلوت خاطرات فرزاد عشق بازیهای پنهانی و كودكانهشان پيش از آنكه قانون نانوشتهی طبيعت بخواهد بر هم نامحرمشان كند را در اولین نگاه و آخرین اشک به نظاره بنشينم.3
حس اينكه كاك فرزاد همراهم است از اين پس در کمپین یک میلیون امضاء و شانه به شانهاش میدهم در اين كارزار بر شور و انرژیام میافزايد. مدتها بود با هدف جمع آوری امضاء از خانه بيرون نزده بودم. به همان تك و توك امضاء گرفتنها در تاكسی و اتوبوس بدعادت شده بودم. چند باری قرار شد با تعدادی از دوستان كمپينی برای جمع آوری امضاء به صورت گروهی اقدام كنيم اما جور نشد. بار ديگر به چند نفر از دوستان پيشنهاد میدهم. تنها سه نفر قبول میكنند كه در برنامهی جمع آوری امضاء به صورت گروهی در يك مكان عمومی شركت كنند. شب قبل هم آن نفر ديگر پشيمان میشود. میمانيم من و بهاره. دلسرد میشوم. جمع آوری امضای گروهی با دو نفر! اما اينبار بهاره است كه اميد میدهد و با قاطعيت میگويد: میرويم.
فكرش را هم نمیكردم من تنبل اين ساعت صبح از خواب بيدار شوم. چه روز خوبی. چه هوای خوبی. بهار كُردی در منطقهی ما آغاز شده. مقصد يكی از تفرجگاههای اطراف شهر است. بيانيه و دفترچه و خودكار را دستمان میگيريم و از اولين نفری كه میبينيم شروع میكنيم. دقيقاً همان مورد اول با برخورد سردش بدجور ضدحال میزند. به فاصلهی چند قدم اما دومين نفر با امضای بياينه انرژی مثبت میدهد. يكی با بیحوصلگی رویش را ازمان بر میگرداند، اما آن ديگری با اشتياق به حرفهایمان گوش میدهد.
آن خانواده با مِن و مِن كردن و بهانه آوردن عذرمان را میخواهند، ولی اين خانواده خيلی تحويلمان میگيرند. اصرار میكنند روی زيراندازشان بنشينيم. برایمان ميوه پوست میكنند و آرزوی موفقيت دارند. يكی امضاء میكند. هنوز چند قدم دور نشدهايم كه صدایمان میزند. شوهرم هم میخواهد امضاء كند. يكی ديگر امضاء میكند. كمی كه دور میشويم شوهرش نزدمان میآيد. خانمم میخواهد امضايش را خط بزند! آن خانم مرتب به بهاره میگويد آفرين به اين اراده و اين آقا خطاب به من تكرار میكند: آخه لامصب تو كه مردی چرا؟!
موقع برگشت امضاها را میشماريم. صد عدد. پيشنهادم را با بهاره مطرح میكنم. با خوشحالی میپذيرد. خودكار را از كيفش بيرون میآورد و آنجا كه بايد نام خودمان را به عنوان جمع آوری كننده امضاها درج كنيم مینويسد «فرزاد كمانگر». من و بهاره اين صد امضاء را تقديم كرديم به فرزاد كمانگر و از طرف او به كمپين يك ميليون امضاء با اميد به برابری و آزادی برای زنان و فرزاد.
راستی يكی از همين روزها بايد سری بزنم به خانهی كاك فرزاد، خدمت دايه خانمش و آن برگهی كمپين را كه دفعهی پيش در خانهشان جا گذاشتم تا امضايش كنند پس بگيرم. كاش برگه پر نشده باشد. يك جا برای امضای دستی فرزاد در همان برگه بايد خالی بماند.
پینوشت...
2ـ با اين يك تكه درگيرم! دو برداشت دارم از آن. يكی ارزش دهی به بكارت دختران كه قرار است شبی به واسطهی فعل مردی از بين برود و در پی آن جايگاه دوشيزهای به بانو ارتقاء يابد و اين جای تبريك دارد! يا نه، میتوان اينگونه برداشت نمود كه تبريك از برای رفع محدوديتیست كه نقض كننده حق مالكيت زن است بر بدن خود و فرزاد نيز در جای ديگری از اين نامه با بيان اينكه "زن هنوز مالك تن خود نيست" از سر حسرت بدان اشاره میكند. دوست دارم اين برداشت دوم درست باشد.
3ـ در اين بخش از نوشتار به كرات از اصطلاحات و جملاتی كه فرزاد در نامهاش به كار برده استفاده شده است.
مسابقه حقوق بشر در آيينه وبلاگها
من هم "ژيار ـ گاهنوشتهای كاوه كرمانشاهی" را در بخش "حامی اقليتهای ملی" اين مسابقه شركت دادم. هر چند مطالب اين وبلاگ آنقدر قر و قاطی است كه مطمئن نيستم واقعاً بايد در اين بخش معرفی میشد؟! شايد اگر در بخش "مدافع حقوق زنان" يا "مدافع حقوق زندانيان" هم شركت میكردم چندان بیربط نبود. شايدم اصلاً توهم برم داشته که حقوق بشری مینويسم!! به هر حال...
برای شركت در اين مسابقه كليك كنيد
بچههای كرماشان دست مريزاد ![]()
![]()
تقديم به سه سخنران كرماشانی اين مراسم +
گفتوگوی راديو زمانه با وهاب دوستی دوكوشكانی يكی از سخنرانان مراسم روز زبان مادری +
نامهی دوم زينب بايزيدی از زندان با عنوان "تروريست كيست؟" را هم در وبلاگ كمپين كرماشان بخوانيد +
قرار بود همين سهشنبه كه گذشت همراه با همسرش جنوب كردستان را به مقصد شمال اروپا ترك كند. برايش ايميل زدم تا دلنيا شوم به سلامت رسيدهاند اما هنوز پاسخی دريافت نكردهام. منتظر جوابش نمیمانم و به آن ديگر نازنين دوستم كه او نيز ساكن همان كشور است ايميل میدهم و از احوالش میپرسم. از رسيدنشان خبر میدهد و اينكه قرار است تا چند روز آينده يكديگر را ملاقات كنند.
خيالم آسوده میشود از اينكه به سلامت و بدون مشكل رسيدهاند. اما راستش نمیتوانم خوشحال باشم. نه، خوشحال نيستم. اصلاً چرا بايد خوشحال باشم؟! مگر میشود از رفتن يك دوست خوشحال بود؟! دوستی كه قرار بود خيلی با هم دوست شويم اما فرصت نشد. دوستی كه تازه يكديگر را يافته بوديم و خيلی زود بود تا اينگونه از يك دور افتيم. دوستی كه شماره ديدارهایمان به سه نرسيده بود كه از چشم هم پنهان شديم. دوستی كه داشتيم از پس مكالمات تلفنی بر گويش يكديگر مسلط میشديم. من "هيدی" ياد گرفته بودم و او "كِل" كردن. دوستی كه با رفتنش فرصت نداد تا ميزبانيش را در مهاباد جبران كنم با ميهمانیش به كرماشان. دوستی كه پس از آشنايی و ديدار با او يقين يافتم همان است كه مدتها برای همراهی و همپايی در انجام فعاليتها به دنبالش میگشتم. از آن روی كه مستقل بود بدون گرايش حزبی و كنشگر بود از برای حقوق بشر و جامعهی مدنی.
حدوداً شش ماه پيش بود كه با شك و گمان خبر دادند از ايران خارج شده است. بدون آنكه از جريان رفتنش باخبر باشم بر ترديد گوينده مهر تائيد زدم. در تماسهای آخر احساس كردم برنامهای دارد كه احتياط معذورش میدارد از بيانش با غير. پنهان نمیكنم كه ابتدا از دستش ناراحت شدم، حتی عصبانی! "نبايد میرفت" را مرتب با خودم تكرار میكردم. آن شب موسيقی مثل هميشه به كمكم آمد تا بغض بتركانم. نمیدانم چطور میشود برای كسی دلتنگی كنی كه از دستش ناراحتی! كمی زمان لازم داشتم تا بنشينم و با خود انديشه كنم و به اين نتيجه برسم كه بايد به انتخاب او احترام بگذاری. بايد شرايط و موقعيتش را درك كنی و نهايتاً مگر نه اينكه بنا بر اصل 13 اعلاميهی جهانی حقوق بشر هر كس در انتخاب محل اقامت خود آزاد است.
با اين استدلالات میتوانم تصميمش را توجيه كنم اما زمان بيشتری لازم دارم تا جای خالیاش را به عنوان يك دوست و همكار در كنار خود باور كنم. گفتم زمان زيادی از دوستی و همكاریمان نمیگذشت ولی همين مدت كوتاه آنقدر پررنگ بود و نمود داشت كه از موارد مشابه چند ساله هم پيشی گرفت و جايی همين نزديكیها نشست. در اين بين اما انكار نمیكنم حس خودخواهيم را كه بخشی از اين ناراحتی را تبديل به نگرانی ساخت. نگرانی از نبود كسی كه دلنيا بودم از بودنش به هنگام بروز هر مشكلی در پيوند با فعاليتهايم به لحاظ پيگيری وضعيت و ساپورت خبری. كاری كه من خود به گاه بازداشت او نتوانستم به خوبی از عهدهاش برآيم.
با سامان مدتها بود كه از طريق ايميل ارتباط داشتم. پيش از آن او را از طريق فعاليتها و مطالبش میشناختم. باری كه قصد سفر به اروميه را داشتم برايش ايميل زدم كه دارم به آن حوالی میآيم. هنوز به اروميه نرسيده بودم كه تماس گرفت و برای دو روز بعد با هم قرار ديدار در مهاباد را گذاشتيم. در ترمينال به دنبالم آمد و بعد از خوش و بش معمول نخستين حرفی كه زد اين بود: خوب وقتی آمدی تا چند روز ديگر مراسم شايیام (عروسی) است. اما من بايد همان روز برمیگشتم اروميه. قول دادم اگر تا آخر هفته بودم حتماً میآيم. ناهار را ميهمان در منزلشان شدم. مادر و پدرش چه برخورد گرم و صميمی داشتند. در اتاقش نشستيم و كلی با هم گپ زديم. آهنگ گوش داديم و عكس تماشا كرديم و عكس هم گرفتيم. تكی از من و دو نفری با هم. تكی احتمالاً برای گوشهی خبر! و دو نفری هم برای يادگاری. هر چند عكس تكی را كه بعداً به جای خبر در كنار مصاحبهام ديدم به نظرم زياد جالب نيامد (اون روز خستهی سفر بود عكسم خوب نشد! شنيدين میگن عروس بلد نبود برقصه میگفت زمين كجه! حالا نمیدونم اين به اون ربط داشت اصلاً يا نه!) و عكس دو نفری هم كه تا حالا به دستم نرسيده است.
میدانستم سامان و كسی كه برای بعد از ظهر با او هم در مهاباد قرار ملاقات گذاشتهام چندان رابطهی خوبی با يكديگر ندارند. اما لزومی نمیبينم كه ديدار با يكی را از ديگری پنهان كنم. همانطور كه توقع داشتم برخوردش منطقی بود تا آنجا كه برای رفتن به محل كار آن ديگر دوستم همراهیام كرد تا آدرس را در شهر نابلد گم نكنم. آن شب به اروميه برگشتم با اين قصد كه آخر هفته برای مراسم شايی سامان بازگردم و چنين نيز كردم. شادی شركت در جشن ازدواج دوستت به اضافهی ديدار جمعی ديگر از دوستان در آن روز يك طرف و لطف حضور در مراسم عروسی منطقهی موكريان كه ديگر فكر نكنم امكانش برايم به وجود آيد طرف ديگر.
چند ماه بعد از آن است كه سامان بازداشت میشود. نمیخواهم از آن روزها بگويم چون ايام خوبی نبود. نگرانی از وضعيت او و تماسهای مكرر با پدر و مادر و همسرش برای گرفتن حال و خبر. بعد از آزادی و قبل از هجرتش در تهران باز هم يكديگر را ديديم. در مراسمی كه برای ارج نهادن بر كوششهای حقوق بشری محمدصديق كبودوند رئيس زندانی سازمان حقوق بشر كردستان از سوی كميتهی بازداشتهای خودسرانه برگزار شده بود. از منزل كبودوند كه بيرون زديم مسيری را با هم پياده طی كرديم تا جايی كه بايد از هم جدا میشديم و خداحافظی میكرديم. اگر میدانستم قرار است اين آخرين ديدارمان باشد محكمتر در آغوشش میكشيدم...
پینوشت...
ـ برای سامان عزيز و همسر گرامیاش هر جا كه هستند آرزوی شادمانی و كاميابی دارم
ـ ياران مهاجر ديگری نيز دارم كه تا هميشهی هميشه دوستشان میدارم. شاهو، آسو، رويا و نفر ديگری كه به دليل امكان بازگشتش از ذكر نامش معذورم!
خبرگزاری ديدهبان حقوق بشر كردستان: بيش از 100 تن از فعالان ادبی، فرهنگی و مدنی كرمانشاه و ايلام با صدور بيانيهای نسبت به بازداشت دو فعال ادبی و فرهنگی كه طی هفتههای اخير در كرمانشاه اتفاق افتاده است اعتراض نموده و خواستار آزادی بازداشت شدگان شدند.
اين فعالان در ابتدای بيانيهی خود آوردهاند: «همانگونه كه طی هفتههای اخير از سوی خبرگزاری ديدهبان حقوق بشر كردستان اعلام گرديده است مهدی حميدی و عباس جليليان به ترتيب در روزهای 21 آذر و 26 دی ماه سال جاری از سوی نيروهای امنيتی بازداشت شدند.»
در ادامهی بيانيهی مذكور در معرفی و شيوه بازداشت نامبردگان آمده است: «مهدی حميدی از فعالان جوان در حوزه فرهنگ كُردی كرمانشاه در جريان سفری كه به استان كردستان داشته بازداشت شده است. با گذشت نزديك به 2 ماه از بازداشت اين فعال فرهنگی دليل دستگيری و اتهام وی مشخص نيست. نامبرده كه افسر نيروی هوايی نيز میباشد هماكنون در بازداشتگاه ويژه نيروهای نظامی تهران به سر میبرد. طی اين مدت خانواده مهدی حميدی به دنبال دو هفته بیخبری كامل از جريان بازداشت و محل نگهداری فرزندشان موفق به دو بار ملاقات با وی شدهاند.
عباس جليليان متخلص به "ئاكو" از نويسندگان و پژوهشگران سرشناس كُرد در حوزه ادبيات كُردی جنوب نيز اكنون 20 روز است كه در بازداشتگاه اداره اطلاعات شهر كرمانشاه به سر میبرد بدون آنكه امكان ملاقات با خانواده برای وی مقدور باشد. نامبرده بدون ارائهی هر دليلی در منزل شخصی خود در اسلام آباد غرب بازداشت گرديده و تا كنون اتهام وی اعلام نشده است. فرهنگ كُردی ـ فارسی باشور، رمان رنگامه و كتاب زرينه و سيمينه از جمله آثار ارزشمند ادبیست كه تا كنون از عباس جليليان به چاپ رسيده است.»
در بخش ديگری از اين بيانيه با تأكيد بر هويت فرهنگی و ادبی اين دو فعال كرمانشاهی آمده است: «آنچه مسلم است با توجه به سابقهی فعاليتهای فرهنگی مهدی حميدی و آثار ادبی انتشار يافته از عباس جليليان حوزه و گستره فعاليتهای ايشان منحصر و محدود به فرهنگ و ادبيات كُردی بوده است و دستگيری و بازداشت طولانی مدت ايشان به اين شكل مورد شگفتی و جای نگرانی بسيار دارد.»
فعالان كرمانشاهی و ايلامی در پايان بيانيهی خود چنين آوردهاند: «ما امضاء كنندگان ضمن اعتراض به بازداشت عباس جليليان و مهدی حميدی و اعلام حمايت خود از كوششهای ادبی و فرهنگی آنان در راه تقويت و اعتلای ادبيات و فرهنگ كُردی جنوب به ويژه عباس جليليان كه با آثار ارزنده خود از جمله فرهنگ باشور خدمتی بس عظيم را به زبان كُردی نموده است خواستار آزادی هر چه سريعتر اين نويسنده كُرد و نيز مهدی حميدی هستيم.»
ادامه مطلب...
گورين ئهرا يهكسانی: جديداً كم پيش میآيد در ميهمانیهای خانوادگی شركت كنم مگر به ضرورت يا كه اصرار مادرم. اما اين بار فرق میكرد. ميهمانی امشب فرصتی بود تا حضوراً از كسی كه كار ارزشمندی را برايم انجام داده بود تشكر كنم. پس خود، شيرينی در دست پيشقدم شدم.
با كمی فاصله از جمع نشسته و سرگرم تماشای تلويزيون بودم. نمیدانم چه كسی اول شروع كرد اما تا به خود آمدم ديدم بحث بر سر كمپين يك ميليون امضاست و جايزه سيمون دوبووار! تقريباً همه در آن جمع كوچك خانوادگی كه پيشتر بيانيهی كمپين را امضاء كرده بودند از طريق شبكههای ماهوارهای در جريان تعلق جايزه به كمپين و دريافت آن توسط خانم بهبهانی قرار داشتند. جالب آنكه هر كس به واسطهی همان يك امضاء كه پای بيانيه گذاشته بود نسبت به كمپين و جايزه احساس تعلق میكرد و خود را محق به اظهارنظر در اين مورد میدانست.
در اين ميان مادرم به واسطهی ميزبانی يكی دو باره جلسات كمپينی و آشنايی با چند نفر از فعالان آن و البته جمع آوری چند امضاء احساس ويژهای داشت و بيشتر در بحث مشاركت میكرد و خالهی بزرگم كه "بیبی" صدايش میزنيم و در عين پيری بسيار شيرين سخن است اما كمتر خود را در بحث دخيل میدانست. به يادش میآورم كه او هم بيانيهی كمپين را امضاء كرده و تازه امضای او از همه معتبرتر است زيرا كه پای بيانيه را اثر انگشت گذاشته است. خيلی زود به ياد میآورد و من هم جريان امضاء گرفتن از بیبی را برای همه تعريف میكنم.
"هر بار كه از بیبی میخواستم تا بيانيه را امضاء كند بايد يك بار متن را كامل برايش میخواندم و آخر سر میگفت «اينها همهاش حرف است زن خودش بايد عرضه و قابليت داشته باشد» و فوراً از خودش مثال میآورد كه «مگر من نبودم نه سواد داشتم و نه حقوق، ولی زير بار حرف زور شوهرم نمیرفتم» و با افتخار و آب و تاب از پيروزیهای خود در مشاجرات و دعواها بر مرحوم همسرش میگفت و در پايان تأكيد بر اينكه «زن بايد خودش به لحاظ مالی مستقل باشد كه اگر شوهرش دستش را برد پشتش تا باسنش را بخاراند فكر نكند میخواهد به او خرجی بدهد».
هر دفعه كه برای بیبی توضيح میدادم اينها كه در بيانيه آمده مربوط میشود به قوانينی كه هزاری زن هم به قول تو باعرضه و قابليت باشد به وقت گرفتار شدن با مشكلات حقوقی نمیتواند مانع از اجرايی شدن آنها شود دوباره میخواست تا قوانين را برايش بخوانم و اين بار اما استدلالش برای امضاء نكردن اين بود كه «خُب اينها كه گفتی چه ربطی به من داشت. میخواهم شوهر كنم يا طلاق بگيرم و يا اينكه سرپرستی بچههايم را قبول كنم»!!!
ديگر بیخيال امضاء گرفتن از خاله شده بودم. تا اينكه بالاخره با دريافت علاقهی ويژه بیبی به دخترانش و مطرح كردن اينكه اگر دور از جان اتفاقی برايش بيافتند آنها نصف بردارانشان از مال او ارث خواهند برد. زود برگه را انگشت زد و تأكيد داشت كه جلو اسمش بنويسم به دخترانش بايد بيشتر برسد!"
به بحث كمپين و جايزه باز میگرديم و اينبار مسئلهی وجه نقدی جايزه مطرح میشود. يكی نظرش اين است كه بايد پول را میگرفتيد و در كمپين و برای خودتان هزينه میكرديد. ديگری میگويد پول را میگرفتيد و به زنان نيازمند میداديد. اما اكثراً عدم دريافت وجه نقدی را بهترين تصميم میدانند و میگويند خيال خودتان را راحت كرديد اگر نه بايد بعد از اين مرتب برای هر كس توضيح میداديد كه پول را كجا و چطور مصرف كرديد و از طرفی هم دست حكومت در اتهام زنی باز میشد كه بله اينها از خارج كشور تأمين مالی میشوند. در اين ميان اما يكی از نظرات برايم بسيار جالب و قابل تأمل است. او كه میگويد اگر بعد از دريافت پول جايزه به من مراجعه میشد برای گرفتن امضاء در اينكه واقعاً از روی باور و اعتقاد و با هدف آگاه سازی و تغییر قوانین اقدام به جمع آوری امضاء میكنيد يا بابت اين كار احياناً پولی هم دريافت مینمائيد دچار ترديد میشدم.
به ياد بحثهای مطرح شده در ميلينگ ليستی میافتم كه برای تصميم گيری در مورد دريافت يا عدم دريافت جايزه نقدی راه اندازی گرديد و نهايتاً به رأی گيری گذاشته شد. موافقان و مخالفان نظر میدادند و دلايلشان را بيان میداشتند و در اين بين حتی كسانی بودند كه تغيير نظر دادند. خود من هم از آن دسته بودم كه نخست با دريافت جايزه موافق و سپس نظرم تغيير كرد هرچند كماكان حساب جايزه را از كمك مالی جدا دانسته و میدانم. حال با مطرح شدن بحث كمپين و جايزه در آن شب نشينی خانوادگی و شنيدن نظرات آن جمع به عنوان نمونهی بسيار كوچكی از امضاء كنندگان بيانيهی كمپين به ويژه آن نظر آخر فكر میكنم ما بهترين تصميم را گرفتيم.
تغيير برای برابری: آنگاه كه تازه سواد خواندن حروف و چسباندنشان به يكديگر برای ساختن كلمه و پرداختن جمله را فرا گرفته بودم از كوچه و خيابانهای شهر كه میگذشتم چشمانم در جستجوی واژهها و جملهها در و ديوارهای شهر را میكاويدند. نخست به توصيهی مادرم كه میخواست سواد نوآموختهاش را محك زند و سپس با كنجكاوی خودم كه در پی يادگيری واژهای نو بودم. آن زمان نشانی از بيلبوردهای تبليغاتی در خيابانهای شهر تازه از جنگ رستهی من يافت نمیشد و نصب تابلوهای بزرگ بر سردر پاساژها و مغازها هم چون امروز چنان باب نبود. اما تا چشم كار میكرد ديوارها پر بودند از عبارات و شعارهای نوشته شده با اسپریهای سياه رنگ كه با خطوطی كج و معوج چهره اين شهر ويران گشته از جنگ را نازيباتر و خشنتر به تصوير میكشيدند.
در آن زمان "مرگ" و "جنگ" بيشترين و پررنگترين واژههایی بودند كه بر ديوارهای كوچه و خيابان به چشم میآمدند و در ذهن عابر خواننده جای میگرفتند. در گذر از كوچه، پس كوچهها به تكرار شعار "مرگ بر ..." خودنمايی میكرد. گاهی كسانی در تاريكی شب میآمدند، آن سه نقطه را پاك میكردند و عنوانی ديگر در تضاد با آنچه بود بر جايش مینشاندند، اما آن واژه كه هميشه باقی میماند "مرگ" بود. به خيابانها كه میرسيدی در قالب عباراتی بلندتر و رسمیتر اينبار "مرگ" در كنار "جنگ" مینشست و مزين به نقش گل لاله و تفنگ بر سطح ديوارهای شهر نقش میبست. هرچند به اينجا كه میرسيد به رنگ سرخ و سبز زير عناوين "شهادت" و "دفاع مقدس" توجيه میگشت و ارزش میيافت.
در عبور از آن سالها شعارنويسی نزد مخالفان كارآيی خود را از دست داد و حاكميت نيز بنرها و بيلبوردها را جايگزين دیوارنوشتهها نمود. اگر چه هنوز هم "مرگ" جايگاه ويژه خود را در اين ميان حفظ كرده است. اما ديگر با اسپری نوشتن بر ديوارهایی كه شهرداری با هزينه كردن از ماليات دريافتی از شهروندان سعی در پاك نمودن و پاكيزه نگاه داشتن آنها دارد نه تنها از مد افتاده كه حتی انجام اين عمل با توجه به نصب تابلوهای هشدار دهنده بر ديوارهای شهر میتواند پيگرد قانونی نيز داشته باشد. چه رسد به آنكه عدهای هياهو كنان روز روشن و در حضور مأموران انتظامی از ديوارهای خانهای آويزان شوند و اقدام به شعارنويسی كنند!
امروز كه ديدگانم را از آن ديوارهای دوران كودكی بر میگردانم و از پشت مانيتور به عكسهای ديوار محل زندگی و دفتر كار شيرين عبادی خيره میسازم باز هم شعار "مرگ" را میبينم كه با همان اسپری سياه رنگ و خطوط نازيبا اينبار بر ديوار آجرنمای خانهای نقش بسته كه زنی بيزار از "مرگ" و "جنگ" را در خود جای داده است. زنی كه اين روزها نامش با مدافعان حقوق بشر و شورای صلح چنان گره خورده كه سخن راندن از اين دو بدون آوردن نام وی به گوش مخاطب ناآشنا میآيد و ذكر نامش در برخورد با شهروندان هنگام جمع آوری امضاء برای كمپين تغيير برای برابری اعتبار میآورد و جلب اعتماد میكند.
"ننگ" شعار واژه ديگریست كه در كنار "مرگ" خطاب به صاحب اين خانه بر ديوارها حك شده است. عجبا! صد عجبا! چه كسی را بايد که ننگش آيد؟! زنی كه با دريافت معتبرترين جايزه بينالمللی به واسطهی كوششهای حقوق بشریاش برای خود و ما افتخاری پايدار آفريد؟! زنی كه آبرويی گشت بر بیآبرويی دولتمردانی كه در پايانههای جهانی در صف انگشت نگاری جایمان دادند؟! زنی كه نامش اعتباری شد بر بیاعتباری دولتمردانی كه نامشان در ليست افراد تحت تعقيب اينترپل قرار گرفت؟! زنی كه حضور شايستهاش در مجامع بينالمللی جبرانی هر چند اندك گرديد بر حضور پرهياهوی دولتمردانی كه با كلامشان موجبات خنده حاضران و هو كردن خودشان را فراهم آوردند؟!
آری هنوز رد "مرگ" بر ديوارهای شهر پيداست... و باشد كه اينبار تا مدتی بر سطح اين ديوارها باقی بماند تا ذهن عابران كوچهی عبادی را حتی برای لحظهای درگير سازد و شايد كودكی نوآموخته در گذر از اين كوچه واژه "مرگ" را ببيند و بخواند و در پرسش از مادرش در يافتن معنی اين واژه و دليل نوشتن آن بر ديوار اين خانه اما معنا و تعبيری متفاوت از قصد نويسندگان اين خطوط نازيبا در ذهنش جای گيرد.
پینوشت...
ـ بازداشت عباس جليليان، نويسنده كُرد در كرمانشاه + جزئيات بيشتر در گفتوگو با روز آنلاين +
ـ یک فعال سیاسی زن اهل ماکو از سوی دادگاه انقلاب کرمانشاه به اعدام محکوم شد +
ـ صدور حكم اعدام برای يک فعال سياسی كرمانشاهی توسط دادگاه انقلاب سنندج +
ـ بازداشت ۳ روزه دانشجوی كرمانشاهی و آزادی وی با وثيقهی ۵۰ ميليون تومانی +
ـ دکتر آرش و کامیار علایی به ترتيب به شش و سه سال زندان محكوم شدند +
ـ جايزه هلمن ـ همت سازمان ديدهبان حقوق بشر برای محمدصديق كبودوند +
ـ سيمين بهبهانی به نمايندگی از كمپين يک ميليون امضاء جايزه سيمون دوبووار را دريافت كرد +
ساعت از 3 بامداد گذشته و من اما همچنان دست به موس زل زدهام به صفحهی مانیتور. كارم تمام شده و سير و سياحتم در دنيای اينترنت به پايان رسيده اما هنوز خوابم نمیآيد. در وبلاگستان میچرخم و میگردم و به خودم قول میدهم تا ساعت 4 ديگر به رختخواب بروم. در همين حين ايميل جديدی دريافت میكنم از طرف كانون دانشجويان مدافع حقوق بشر كردستان و در صدر اخبار ارسالی خبر آزادی صباح نصری و هدايت غزالی جلب توجه میكند. چشمم از ديدن عنوان خبر برق میزند و با خواندن آن لبخند بر لبانم مینشيند و پر از شادمانی میشوم. صباح و هدايت پس از يك سال و نيم با پايان دوره محكوميتشان از زندان آزاد شدهاند و خواندن اين خبر در بين اين همه اخبار بگير و ببند چقدر خوشايند است. تند و سريع لينك خبر را با تيتری كه برای نشان دادن محتوای خوشحال كنندهاش به هفت رنگ آراستهام برای تمامی ليست ايميلم ارسال میكنم.
الوعده وفا! چند دقيقه از ساعت 4 گذشته كه به رختخواب میروم و با خود فكر میكنم عجب حكمتی داشت اين دير خوابيدن! بايد بيدار میماندم تا اين خبر را بخوانم و سرخوش از خواندن خبر و گوش سپاردن به ترانهی شادی از زكريا به خواب بروم.
با دوستان در سنندج قرار میگذاريم تا به ديدن صباح برويم. متأسفانه به دليل دوری راه سفر به بانه برای ديدار هدايت امكان پذير نيست. اما منزل صباح دهگلان است و از سنندج تا آنجا مسير زيادی نيست. كاك اجلال نبش ميدان اقبال ايستاده و كاك مختار هم آن گوشهی ميدان پارك كرده با آن پرايد يشمی رنگش كه به نظرم بيشتر از آنكه وسيلهای شخصی باشد وقف امورات سياسی و اجتماعیست! دلير را هم سر راه سوار میكنيم. طبق قرار سهراب و چند نفر ديگر از بچههای قروه را هم در ميدان اصلی دهگلان میبينيم و شيرينی در دست راهی منزل صباح میشويم.
خانهشان شلوغ پلوغ است و پر از ميهمانانی كه گروه گروه میآيند و میروند. شور و شادی بر فضای خانه حاكم است. با تبريك آزادی صباح از صف خانوادهاش میگذريم تا خودش به استقبالمان میآيد و يك به يك در آغوشش میكشيم. مادرش چقدر خوشحال است، پدرش هم همينطور و ديگر اعضای خانواده نيز به همين ترتيب تا رسد به آن كودكانی كه چند بار از در اتاق به داخل سرك میكشند و برای صباح دست تكان میدهند.
خوش و بش میكنيم. از حال و احوالش میپرسيم و از وضعيت زندان. سهراب در جمع با صباح آشناتر است چون پارسال كه بازداشت شد و به اوين رفت چند روز آخر را كه به بند عمومی انتقال يافت با صباح و هدايت بوده است. به ديگر ساكنان اوين میرسيم و احوالشان را از مسافر از اوين بازگشته میگيريم. فرزاد كمانگر، آقای كبودوند، برادران علايی و... همه خوبند!
ميهمانانِ تازه میآيند تا آنجا كه جای نشستن تنگ میشود. خداحافظی میكنيم و صباح تا داخل كوچه بدرقهمان میكند. در راه بازگشت دوستان صحبت از ديدار با خانواده ابراهيم لطفالهی میكنند كه سالگردش هم نزديك است. دوست دارم اين برنامه را همين امشب يا فردا صبح كه من سنندج هستم بگذارند ولی متأسفانه جور نمیشود. اما دم غروب فرصت اين پيش میآيد تا سری به خانهی ياسر گلی بزنيم تا از پدر و مادر اين فعال كُرد كه با حكم بدوی ۱۵ سال حبس در زندان است احوالپرسی كنيم.
اينجا چقدر سوت و كور است. پدر ياسر پای تلويزيون نشسته و برادر كوچكتر ياسر هم به محض ورودمان به آشپزخانه میرود تا چايی دم كند. شنيدهام كه آن برادر ديگر ياسر تحت فشار مجبور به خروج از كشور شده است. اين را هم میدانم كه پدر ياسر نيز سال گذشته هنگام حضور در دادگاه جهت پیگيری وضعيت فرزندش بازداشت و پس از 5 روز با قرار وثيقه آزاد شد و اكنون پروندهای در همين رابطه در دادگاه دارد. فاطمه گفتاری، مادر ياسر هم كه با تحمل چند ماه حبس اخيراً از زندان آزاد شده ولی بار ديگر با اتهامی تازه مورد محاكمه قرار گرفته است.
پيش از آنكه بخواهيم سراغ فاطمه خانم را بگيريم كاك صالح، پدر ياسر میگويد "فاطمه را دوباره به زندان بردند! چند روز پيش كه برای اطلاع از رأی به دادگاه رفته بود با اعلام حكم يك سال حبس از همانجا به زندان انتقالش دادند!! به خاطر اينكه حكم ياسر در مرحلهی تجديدنظر است خبر فاطمه را ديگر اعلام نكرديم مبادا پرونده ياسر تحت تأثير اين قضيه قرار گيرد!!!"
آب در دهانم خشك میشود. ابروهايم در هم میرود. خوشی آزادی هدايت و صباح به كامم زهرمار شد. آخر مگر جرم اين خانواده چيست كه بايد چنين تاوان سنگينی بپردازند. مادر و فرزند هر دو در زندان، آن ديگری آواره و فراری، پدر هم كه دارای پرونده و میماند اين فرزند آخر كه ناظر و درگير بر تمامی اين مصيبتهاست كه هر كدامش كافیست تا خانوادهای را از پای بيندازد. مگر توان اين خانواده چقدر است كه بخواهند در برابر اين همه فشار بايستند.
حرفهای كاك صالح به سنگينی در گوشم میپيچد. نگاه كردن در چهرهاش چقدر برايم سخت است. پشتم را به ديوار میچسبانم و سرم را پائين میاندازم. وقتی بالش برای زير دستم میآورد از خجالت آب میشوم. از خانهشان كه بيرون میزنيم با خودم فكر میكنم چقدر ديگر بايد بگذرد تا وقتی دوباره به اين خانه باز میگردم چنين ماتم زده نباشد و مثل امروز خانهی صباح رنگ شادی بر آن بنشيند.
پینوشت...
ـ تبريک به همهی دوستان كمپينی به خاطر تعلق جايزه "سيمون دوبووار" به كمپين يک ميليون امضاء +
ـ گزارش مفصل سازمان ديدهبان حقوق بشر از وضعيت كُردها در ايران +
يحتمل هر يك از ما اگر خود گويندهاش نباشيم حداقل از زبان ديگران شنيدهايم از اين دست حرف و حديثها را در مورد كنشگران كه مثلاً فلانی به اين خاطر كه دستگير نمیشود پس از خودشان است! حال اگر بازداشت شود و زود آزاد گردد پس همكاری كرده است! اگر بازداشت شود و دير آزاد شود پس لابد يك غلطی نموده است!! و در مورد شكنجه شدن يا نشدن، صدور حكم سبك يا سنگين تا رسد به اعدام نيز به همين ترتيب الی آخر...
اينها كه گفتم میتواند در حد حرف و حديث باقی مانده و دور همين قضيه "از خودشان" و "به خودمان!" چرخ بخورد يا تبديل به اتهاماتی بزرگتر شود بدون آنكه گويندگانش از عواقب چنين اظهارنظرهای نسنجيدهای ـ حتی در حد احتمال يا از سر مزاح ـ كه میتواند دامنگير شخص مورد خطاب گردد آگاه باشند. اعتراف میكنم كه خود باری مرتكب شدم چنين حماقتی را و تذكر بهجای يك دوست كه با بيانی تند و تأكيدی برحذرم داشت از بازگو كردن چنين سخنی نزد ديگران سبب گشت تا از آن پس به گاه اظهارنظر راجعبه افراد به اين مهم توجه بيشتری نمايم.
اشارهام به پديده قدیم الوجود و جدید العموم اتهام زنی و پرونده سازی برای افراد است كه لزوماً هم نه در جريان پروسهی امنيتی ـ قضايی كه بعضاً از سوی همين دور و بریهای خودمانی و نه با آوردن ادله و بينهی مستدل و كافی كه از روی برداشتهای غرضی و مرضی و با تحليلهای آبكی و كشككی به نتيجهگيریها و گمانهزنیهای بس الکی و پشمكی منجر میشود كه توجيه آن تنها از ذهن تخيلپرداز و البته به دردسرانداز ايشان برمیآيد.
دُرافشانی آن انگشت شمار همدانشگاهيانی كه با گفتوگوی چهره به چهره با هر آنكس كه به گاه حضور ستاره سهيل مانندم در دانشگاه سلام و كلامی با هم داشتيم، سعی در نماياندن چهرهی فردی خطرناك به نام ك.ك (يك پ در ابتدا كم دارد تا خطرناكتر شود!) داشتند كه به ادعای ايشان با هر چه ضدانقلاب است نشست و برخواست دارد و تا كنون چندين و چند بار دستگير و بازداشت (حاشا از باری و جاری!) شده است و هر آنكس شانه به شانهاش دهد فردايش يك كله در اتاق حراست دانشگاه است و بايد يك پا سين جين پس بدهد!! گذشته از بیاثر ماندش به دليل بیاساس بودنش كم بود كه اين روزها بايد از لابهلای سخنان فلانی از نيت پنهان خويش در پوشش كشيدن بر فعاليتهايم تحت عناوين مختلف آگاه شوم و در پردهای ديگر بيسانی نامی طوطیوار اما با لحنی دوستانهتر برايم از خط قرمزی سخن بگويد كه تصوير عينیاش هنوز برای خود ناطقش ناشناخته است و هر آنچه در موردش میداند باز میگردد به آنچه كه فلانی شب گذشته تند و تند بر زبانش گذاشته و فيرش كرده است.
چه عكسالعملی میتوانستم نشان دهم به گاه شنيدن اين سخنان كه مطرح ساختن و پرداختن به آن اصولاً از حوزه همكاری و حتی رفاقت با آنان خارج بود و يادآوری آن گران اتهام پوششی بودن حضورم در آن محل كه تداعیگر ادعاهای ستون ويژه كيهان بود در پوشش خواندن فعاليتهای مدنی و حقوق بشری جهت اقدام به براندازی نرم و انقلاب مخملی و... بهجز اختيار سكوت كه اگر میشكستمش يا خنده بالا میآوردم يا تعفن. هر چند كه اين سكوت نيز نزد آن ديگر رفيق تعبير به سير خيالی در ارتفاعات نقطهای از اين ديار گشت!
شايد نقل اين خاطرهی نسبتاً دريژ آن هم از زبان مرده كه وقوعش باز میگردد به خيلی سالها پيش در انتهای اين متن كوتاه غيرمرتبط به نظر آيد با آنچه در آغاز آمد اما در پايان شايد به درك مخاطب خاص از موضوعی كه انگيزه نگارش اين دو چند خط شده ياری رساند. دوباره تأكيد میكنم شايد!
يكی از آشنايان تعريف میكرد: «روزی در محل كارمان (يكی از ادارات دولتی كرمانشاه) دو همكار سر مسئلهای با هم به جر و بحث پرداختند تا آنجا كه كارشان به دعوای شديد لفظی كشيد. در اين ميان يكی از ايشان خطاب به ديگری با صدای بلند فرياد میزد كه اصلاً تو مجاهدی بايد گزارشت را بدهم تا از اداره اخراجت كنند! فرد مورد خطاب هم متعجب و برافروخته از اين اتهام میگفت گزارش لازم نيست اگر راست میگويی بيا و همين الان در حضور اين همكاران ثابت ببينم. او نيز كلماتی درهم و برهم رديف كرد و از ميان اين آشفتگی كلامی متوجه شديم اشارهاش به صحبتهای آن روز اين همكارمان است كه از گرانی خرج و مخارج زندگی گله میكرد و بر باعث و بانی اين وضعيت لعنت میفرستاد.
جالب آنكه اين همكار محترم خودش آن روز شنونده اين صحبتها بود و حتی در همدردی با گوينده از وضعيت گرانی ابراز ناراحتی میكرد. اما حالا در اين بل بشو كه هر يك از طرفهای دعوا میخواست برای كوبيدن آن ديگری چماقی برای خود بتراشد او هم اين حرفها را چماقی از جنس مجاهد كرده و بر سر اين رفيق ما میكوبيد.
هر چه سعی كرديم آرامش كنيم توفير نكرد و وی همچنان داد و بیداد كه بله من عين همين حرفها را از راديو مجاهد شنيدهام كه رژيم را مسبب گرانی معرفی كرده، پس فلانی هم، مجاهد است! و من الان میروم تمام اينها را به حراست اداره اطلاع میدهم تا ببينم باز هم برای من كُركُری میخواند.
وی را به كناری كشيدم و گفتم مرد ناحسابی آخر اين چه تهمتیست كه به اين بنده خدا میزنی! از روی ما خجالت نمیكشی؟ ما كه آن روز بوديم و شنيديم كه اين بيچاره فقط از گرانی شكايت كرد و بس. حالا تو میخواهی اين را تبديل كنی به اتهامی سياسی و اين بدبخت را از نان خوردن بيندازی و از اين حرفها.
در اين حين كه ما مشغول آرام كردن اين همكار بوديم آن ديگری كه فرصت فكر كردن به اتهامات نسبت داده شده به خود را پيدا كرده بود انگار كه از ميان مدعيات عليه خود آتويی از گوينده گرفته و اعتماد به نفسش را بازيافته بود با حالتی تمسخر آميز آمد و گفت ولش كنيد تا هر جا كه دوست دارد برود و گزارش بدهد تا ببينم من آنم كه اين آقا میگويد يا ايشان كه به منافقين میگويد مجاهد و هر شب راديوشان را گوش میدهد!!
آن چند نفر كه در اتاق بوديم همه بیاختيار نيشمان باز شد و اين همكار ما هم كه ديد حسابی ضايع كرده و بند را آب داده به مِن و مِن افتاد. حالا ما بايد سراغ آن يكی میرفتيم و او را آرام میكرديم. خلاصه آنقدر گفت و گفتند و گفتم و گفتيم تا هر دو آرام گرفتند و سر جايشان نشستند و اين غائله كه از يك مسئلهی كوچك شروع شده بود ختم به خير كه نه لانهكم ختم به اتاق حراست نشد».
پینوشت...
ـ وقتی مرتب بخواهی خودسانسوری و ديگرسانسوری كنی چنين متن بی سر و تهای از آب در میآيد!
ـ اين هم خبری در پيوند با پست قبلی كه خوشبينانه نوشته بودم "كاش همين حالا تماس بگيرد" اما +
ـ و در اين روزگارانی كه هر چه به گوش میرسد جز اخبار بد نيست اين + اميد میدهد و اين + شعف
سامان رسولپور ـ روز آنلاين: در خصوص پلمپ دفتر کانون مدافعان حقوق بشر از سوی نيروهای انتظامی و امنيتی، نظر چندين چهره فعال در حوزه حقوق بشر را جويا شدهايم. دروری دايک از عفو بينالملل، هادی قائمی از کمپين بينالمللی حقوق بشر، حسن اسدی زيدآبادی سخنگوی کميته بازداشتهای خودسرانه، خسرو کردپور، روزنامهنگار و فعال حقوق بشر و کاوه کرمانشاهی از سازمان حقوق بشر كردستان. اين مصاحبه در پی میآيد.
دروری دايک: پلمپ کانون غيرقانونی است
دروری دايک مسئول بخش ايران در سازمان عفو بينالملل در اين مورد میگويد: "برای ما پلمب دفتر کانون مدافعان حقوق بشر حادثه تلخی است و ما خواهان فک پلمپ دفتر کانون هستيم. بستن دفتر کانون آن هم درست در روزی که به مناسبت شصتمين سالگرد حقوق بشر خواستهاند مراسمی برگزار کنند، به مثابه فشاری بر فعالين حقوق بشر در ايران است. حتی خانم نرگس محمدی را هم تهديد کردهاند که خيلی ناگوار است. در هر حال ما دليل اصلی اين برخورد را نمیدانيم ولی اين برخورد نشان میدهد که تحمل دولت در مقابل فعالان کمتر شده است. به هر صورت اين يک نشانه و پيامی به جامعه فعالان حقوق بشر است؛ حتی يک پيام مستقيم به فعالان حقوق بشر. آنها به اين ترتيب گفتهاند ما میتوانيم دفتر کسي را که جايزه نوبل گرفته ببنديم. ما میتوانيم... آنها با صدای بلند خواستهاند اين را بگويند. اما اين کار غيرقانونی است و در حال حاضر همکارانم در حال تهيه بيانيهای در اين ارتباط هستند. ما خواستار فک پلمپ و باز شدن فوری دفتر کانون مدافعان حقوق بشر هستيم".
هادی قائمی: حمله به تمامی فعالان حقوق بشر
هادی قائمی هماهنگ کننده کمپين بينالمللي حقوق بشر در ايران میگويد: "پلمپ کانون مدافعان حقوق بشر برای تمامي نهادهای و فعالين مدنی بينالمللی بسيار نگران کننده است؛ نه تنها در مورد کانون بلکه در مورد تمام خطراتی که اين حرکت کل جامعه مدنی و فعالين ايرانی را تهديد میکند. اين کار غيرقانونی هم هست، چرا که هيچ مدرک قانونی از سوی مامورين ارائه نشده و اظهارات بعدی مقامات ايرانی هم در توجيه اين کار که گفتهاند کانون مجوز نداشته و به اين دليل بر طبق ماده 10 احزاب وزارت کشور تعطيل شده است، موجه نيست چرا که کانون يک حزب سياسی نيست و يک انجمن مدنی است و بر طبق قانون اساسی ايران بر آزادی انجمنها تاکيد شده است. از سوي ديگر اينکه کانون در آستانه برگزاری جشن خصوصی برای شصتمين سالگرد اعلاميه جهانی حقوق بشر پلمپ میشود، بيانگر سياستهای ضد حقوق بشری است. اين اقدام نشانگر عدم تحمل دولت در فعاليتهاي فعالان حقوق بشری و در حقيقت دهن کجي دولت به جامعه بينالمللي، پس از صدور قطعنامه سازمان ملل است. کل جامعه بينالمللي اين کار را صراحتاً حملهای به تمامی فعالان حقوق بشر در دنيا تفسير کرده است چرا که کانون و خانم عبادی از اعضای فعال و شناخته شده اين جامعه جهانی هستند".
حسن اسدی زيدآبادی: بهترين شيوه ارتقای امنيت
حسن اسدی زيدآبادی، مسئول کميته حقوق بشر سازمان دانشآموختگان ايران و سخنگوی کميته بازداشتهای خودسرانه به روز میگويد: "به اعتقاد من برخورد با فعالان حقوق بشر و پاسداران حقوق انسانها که نيت و هدفی جز آگاهی بخشی به همنوعان و هموطنان خود ندارند و کاميابي همه انسانها از هر نژاد و رنگ و جنسيت و مذهبی از همه حقوق انسانی آرزوی آنهاست، بيش از هر مورد ديگری نشانگر چهره واقعی حکومتهاي غيرمردمی است که همواره میکوشند در پس نقاب دفاع از حقوق جامعه و واژههای از معنا تهی شدهای چون امنيت ملی، به کسب و کار خود عليه منافع ملی بپردازند. اين دستگاهها همواره از پاسخ به اين سوال که چگونه میتوان ادعای حراست از امنيت ملی کرد و در عين حال آشکارا و به طور نظاممند حقوق انسانهايی که اجتماع آنها جامعه و ملت را شکل میدهد نقض کرد و آيا بهترين شيوه ارتقای امنيت احترام به حقوق بشر نيست طفره میروند. به اين تعبير علیرغم ادعاهای تکراری ناقضان حقوق بشر در ايران اين بار با توسل به اين حربه به سراغ کانون مدافعان آمدهاند؛ نهاد معتبر و با شناسنامهای چون کانون مدافعان حقوق بشر که از قضا در يک شرايط استاندارد نقش عمدهای نيز در ارتقای امنيت فردی و اجتماعی داشته و چنانچه حاکميت به واقع دنبال توسعه امنيت است بايستی به جای پلمپ دفتر کانون، نشان لياقت به اعضای اين نهاد اعطا میکرد، به ويژه وقتی که حکومت ما مدعی اسلام و اخلاق مذهبی نيز هست، که به نظر من دفاع از حقوق بشر، عين نهی از منکر و امر به معروف است. از اين رو بايد ديد آقايان علما نسبت به چنين اتفاقاتی چه واکنشی نشان میدهند. اما به نظر بنده نبايد دو نکته را از نظر دور داشت، اول اينکه ارتباط معناداری ميان انتقاد مجمع عمومی سازمان ملل در روزهای اخير از وضعيت حقوق بشر در ايران با اين اتفاق برقرار است، به ويژه آنکه استنادهايی نيز در اسناد بينالمللی همواره به گزارشهای کانون بوده است و اين موجب عصبانيت ناقضان حقوق بشر شده است و نيز بايد به مساله همکاری کانون با ساير گروههای مدنی و بعضاً سياسی در جريان دفاع از حقوق بشر و تشکيل کميتههايي چون کميته بازداشتهای خودسرانه و شورای ملی صلح و... اشاره کرد که اين همگرايیها انصافاً گامهای تاريخی و اثرگذاری بوده است".
خسرو کردپور: میخواهند اميد به اصلاح را از بين ببرند
خسرو کردپور، روزنامهنگار و مدير آژانس خبری موکريان در گفتوگو با روز تصريح میکند: "اين اقدام نشانگر اوج رقت قلب دولت نهم است، بدين معنی که آستانه تحمل دولت نهم تا اين حد پايين آمده که تقريباً هر گروه، سازمان و حزب و NGO را که دولت قبلی تحمل کرده بود، بر نمیتابد و با اين کار احتمالاً فضای انتخاباتی آتی رياست جمهوری به شدت ميليتاريزه میشود و به اين گمان قوت میبخشد که جناح حاکم حقيقتاً درصدد است که فضا را به سمت و سويی هدايت کند که هيچ اميد رفرم و اصلاح وجود نداشته باشد تا هم حاميان سنتی دولت را به خود اميدوار کرده باشد و هم با بستن هر روزنه اميدی نسبت به اصلاح، ميزان مشارکت مردم را در انتخابات آتی تا حد ممکن پايين بياورد و پايين آمدن ميزان مشارکت مردم و گروههای مختلف، به نوعی يعنی انتخاب دوباره احمدی نژاد و طيف حامی آن. اما اينکه چرا بايد کانون تحمل نشود راستش را بخواهيد من هم نمیدانم، چون در حقيقت همين نيم بند آزادی که کانون را تحمل میکرد در مجامع بينالمللي پرستيژی برای تحمل نظام تلقی میشد، اما میتوانم بگويم که ما در کردستان، از روز اول که دولت نهم بر مسند رياست نشست هر روز شاهد تنگتر شدن عرصه بر فعالين سياسي، مدنی و مطبوعاتی بودهايم از اولين روزها که شماری از فعالين مدنی دستگير شدند تا لغو امتياز روزنامهها و NGOها و تا همين روز گذشته که يک وبلاگ نويس در مهاباد دستگير شد. به گمانم برخورد با کانون، ادامه همان موجی است که مطبوعات و فعالين مدنی در کردستان را به محاق توقيف و بازداشت برد و هماکنون کانون مدافعان حقوق بشر که بسيار با ملاحظه و منطقي حرکت میکرد را نيز در بر گرفته است".
کاوه قاسمی کرمانشاهی: اعضای کانون از حرکت باز نمیايستند
كاوه قاسمی كرمانشاهی از اعضای سازمان حقوق بشر کردستان هم در گفتوگو با روز گفت: "كانون مدافعان حقوق بشر از زمان تأسيس در سال 81 همواره محلی بوده است برای تجميع فعالان حقوق بشری در ايران و از آن ميان وكلای سرشناسی كه اولويت كاری خود را بر پذيرش پروندههای فعالان و زندانيان سياسی و عقيدتی و دفاع از ايشان در محاكم قضايی گذاردهاند، بدون آنكه حقالوكالهای از اين بابت دريافت نمايند. علاوه بر اين كانون با برگزاری دورههای مختلف آموزش اصول و مفاهيم حقوق بشر و تشكيل كارگاههای حقوق شهروندی و حقوق متهمين نقش بسزايی در آشنايی شهروندان و بهويژه كنشگران اجتماعی و مدنی با حقوق خويش داشته است. هر يك از ما طی اين سالها حداقل يك بار برای شركت در كارگاههای آموزشی يا حضور در مراسمهايی كه به مناسبتهای مختلف از سوی كانون مدافعان حقوق بشر در ايران برگزار شده است به دفتر كانون در خيابان يوسفآباد مراجعه كردهايم و اكنون بسيار ناراحت كننده است كه همزمان با مراسم بزرگداشت شصتمين سالگرد تصويب اعلاميه جهانی حقوق بشر كه قرار بود روز گذشته در همان محل برگزار گردد شاهد اقدام نيروهای انتظامی و امنيتی در پلمپ دفتر كانون مدافعان حقوق بشر باشيم. هر چند يقيناً با بستن درب كانون كوششهای حقوق بشری اعضای آن متوقف نخواهد شد. اما اگر اين اقدام را در پيوند با ديگر اعمال فشارها و برخوردهای صورت گرفته طی مدت اخير با فعالان و نيز نهادهای مدافع حقوق بشر بررسی كنيم در خواهيم يافت كه حاكميت حساسيت دوچنداني نسبت به فعاليتهای حقوق بشری و تلاشگران اين حوزه پيدا كرده است. به اين دليل كه حقوق بشر امروزه جای خود را در تمامی مباحث و زمينههای مختلف باز كرده تا آنجا كه حفاظت از محيط زيست و آثار باستانی را هم میتوان از ديدی حقوق بشری مورد توجه قرار داد. چه رسد به ميزان پايبندی به ارزشهای دموكراسی كه لزوماً بايد با معيارهای حقوق بشری مورد ارزيابی قرار گيرد. اين همان چيزیست كه شوربختانه حاكميت ما به دليل عدم پايبندی به اصول آن از سنجش عملكردش با اين ترازو ترس دارد و در جايی كه هيچ ابزار كنترلی بر نهادها و مجامع بينالمللی كه اقدام به صدور بيانيهها و قطعنامههايی در اعتراض به نقض حقوق بشر در ايران میكنند ندارد، اين اعمال فشارها بر فعالان و نهادهای حقوق بشري داخل كشور و در اين مورد يعنی پلمپ دفتر كانون مدافعان حقوق بشر كه به واسطه حضور چهرههای سرشناسی چون شيرين عبادی مورد وثوق شخصيتهای بينالمللی و گزارشهای دريافتی از اين كانال مورد استناد نهادهای حقوق بشری میباشد میتواند به واكنشی در برابر اين سرخوردگی جهانی از جمله گزارش اخير دبيرکل سازمان ملل متحد و صدور قطعنامه مجمع عمومی ملل متحد در زمينهی نقض حقوق بشر در ايران تعبير گردد".

